|
گفتار درمانی (Speech Therapy) وبلاگ دانشجویان گفتار درمانی دانشگاه علوم پزشکی ایران (ورودی 89)
| ||
|
[ جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 ] [ 11:29 ] [ جواد ]
با برایان دایسون : فرض کنید زندگی همچون یک بازی است. قاعده این بازی چنین است که بایستی پنج توپ را در آن واحد در هوا نگهدارید و مانع افتادنشان بر زمین شوید. جنس یکی از آن توپها از لاستیک بوده و باقی آنها شیشه ای هستند. پر واضح است که در صورت افتادن توپ پلاستیکی بر روی زمین، دوباره نوسان کرده و بالا خواهد آمد، اما آن چهار توپ دیگر به محض برخورد ، کاملا شکسته و خرد میشوند. او در ادامه میگوید : آن چهار توپ شیشه ای عبارتند از خانواده، سلامتی، دوستان و روح خودتان و توپ لاستیکی همان کارتان است. كار را بر هیچ یك از عوامل فوق ترجیح ندهید، چون همیشه كاری برای كاسبی وجود دارد ولی دوستی كه از دست رفت دیگر بر نمیگردد، خانواده ای كه از هم پاشید دیگر جمع نمیشود، سلامتی از دست رفته باز نمیگردد و روح آزرده دیگر آرامشی ندارد.
[ پنجشنبه هجدهم اسفند 1390 ] [ 14:48 ] [ جواد ]
خدایا ! تو در آن بالا ، بر قله ی بلند الوهیتت ، تنها چه می کنی ؟ چگونه هستی و نمی پرستی؟ چگونه می توانم باور کنم که تو نمی دانی که پرستش در قلب کوچک من ، پرستنده ی خاکی و محتاج تو ، از همه ی آفرینش تو بزرگتر است، خوب تر است، عزیز تر است؟ چگونه نمی دانی عبودیت از معبود بودن بهتر است؟ نمی دانی که ما از تو خوشبخت تریم؟ ای خدای بزرگ ! تو که بر هر کاری توانایی ! چرا کسی را برای آنکه بدو عشق ورزی ، بپرستی ، بر دامنش به نیاز چنگ زنی ، غرورت را بر قامت بلندش بشکنی ، برایش باشی، نمی آفرینی؟ ای تو که بر هر کاری توانائی ، ای قادر متعال! چرا چنین نمی کنی ؟ مگر غرور ها را برای ان نمی پروریم تا بر سر راه مسافری که چشم به راه آمدنش هستیم قربانی کنیم؟ خدایا تو از چشم به راه کسی بودن نیز محرومی؟! بی شک اگرخدای بزرگ از بام بلند عرش فرود آید و هم اکنون از من با اصرار و الحاح بخواهد که من جای او بر عرش کبریائی بنشینم و او به جای من در محراب به پرستیدن و عشق ورزیدن آغاز کند و آتش های درد و نیاز به معبود را از جان من باز گیرد و بر جان خویش زند ، هرگز حتی برای شبی تا سحر ، نخواهم پذیرفت… من، یک شب را سراسر با درد معبود بودن و رنج محروم ماندن از پرستش به سر نتوانم برد. خدایا : مرا در ایمان « اطاعت مطلق بخش تا در جهان عصیان مطلق« باشم. [ چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390 ] [ 23:28 ] [ جواد ]
گاهی دلم برای خودم تنگ میشود گاهی دل سنگ هم تنگ میشود گاهی همه رنگها بیرنگ میشود گاهی عبور چقدر سخت میشود....... [ شنبه پانزدهم بهمن 1390 ] [ 17:28 ] [ زهرا کشاورز ]
گرسنگی روح به سراغم آمده ولی این بار با ولعی دوچندان... هرچه می خورد...هیچ!!! بیشتر احساس گرسنگی می کند و باز این بوی غذاست که او را از خود بی خود می کند...! غذایی با ظرفی از کاغذ با خط خطی هایش... می خوانم تا سیر شوم!!! قلم بر زمین گذاشته ام... دستهایم خالی است... آغوشم باز... [ شنبه پانزدهم بهمن 1390 ] [ 16:48 ] [ زهرا کشاورز ]
مشروطی مشروطی یعنی صدای نهفته خلاقیت در تقلب مشروطی یعنی میخوام درس بخونم اما درسم نمیاد،بفهم استاد مشروطی یعنی عامل خشک نبودن کلاسا مشروطی یعنی استاد 10نمره اول امتحان از کجا میاد؟ مشروطی یعنی استاد 7 بشیم 10 میدید؟ مشروطی یعنی آقا جزوت کامله برم کپی بگیرم؟ مشروطی یعنی جلسه آخر بریم شاید استاد سوالای امتحانو گفت. مشروطی اسمش بد در رفته چرا اینقدر اذیتش میکنن؟ سلامتیه همه مشروطیا یه صلوات !!!!! [ شنبه بیست و چهارم دی 1390 ] [ 19:4 ] [ جواد ]
زندگی بافتن یک قالیست نه به آن نقش و نگاری که دلت میخواد نقشه در دست خداست تو دراین بین فقط میبافی نقشه رو خوب ببین خوب بباف نکند اخر کار قالی زندگیت را نخرند . [ دوشنبه دوازدهم دی 1390 ] [ 0:28 ] [ جواد ]
گذشته ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر با اعتماد، زمان حالت را بگذران
و بدون ترس برای آینده آماده شو ادامه مطلب [ پنجشنبه هشتم دی 1390 ] [ 20:9 ] [ جواد ]
[ پنجشنبه هشتم دی 1390 ] [ 12:34 ] [ جواد ]
دوستی با بعضی آدمها مثل نوشیدن چای کیسهای است
هول هولکی و دم دستی. این دوستیها برای رفع تکلیف خوبند، اماخستگیات را رفع
نمیکنند. این چای خوردنها دل آدم را باز نمیکند، خاطره نمیشود، فقط از سر
اجبارمیخوری شان که چای خورده باشی به بعدش هم فکرنمیکنی! دوستی با بعضی آدمها مثل خوردن چای خارجی است. پر از رنگ و بو. این دوستیها جان میدهد برای مهمان بازی برای جوکهای خنده دار تعریف کردن، برای ...فرستادن اساماسهای صد تا یک غاز.اولش هم حس خوبی به تو میدهند. این چای زود دم خارجی را میریزی در فنجان بزرگ. مینشینی با شکلات فندقی میخوری و فکر میکنی خوشحال ترین آدم روی زمینی. فقط نمیدانی چرا باقی چای که مانده در فنجان بعد از یکی دو ساعت میشود رنگ قیر! یک مایع سیاه و بد بو که چنان به دیواره فنجان رنگ میدهد که انگار در آن مرکب چین ریخته بودی نه چای! دوستی با بعضی آدمها مثل نوشیدن چای سر گل لاهیجان است. باید نرم دم بکشد. باید انتظارش را بکشی. باید برای عطر و رنگش منتظربمانی باید صبر کنی. آرام باشی و مقدماتش را فراهم کنی. باید آن را بریزی در یک استکان کوچک کمر باریک. خوب نگاهش کنی. عطر ملایمش را احساس کنی و آهسته جرعه ـ جرعه بنوشیاش و زندگی کنی و ...!!!
[ شنبه بیست و یکم آبان 1390 ] [ 8:18 ] [ جواد ]
آلفرد
نوبل از جمله افراد معدودی بود که این شانس را
داشت تا قبل از
مردن، آگهی وفاتش را بخواند! حتما می دانید که
نوبل مخترع دینامیت است. زمانی که برادرش
لودویگ فوت شد، روزنامهها اشتباهاً
فکر کردند که نوبل معروف (مخترع
دینامیت) مرده است. آلفرد وقتی صبح
روزنامه ها را میخواند با دیدن آگهی صفحه
اول، میخکوب شد: "آلفرد نوبل، دلال مرگ و
مخترع مرگ آور ترین سلاح بشری مرد!"
ادامه مطلب [ چهارشنبه یازدهم آبان 1390 ] [ 14:3 ] [ جواد ]
|
||
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||